364

به خودم اومدم و ديدم ديگه شبهايي که دلم به درد نشسته سکوت ميکنم. غصه هام نه حرف ميشن از گلوم نه واژه ميشن از انگشتام. به خودم اومدم و ديدم دارم با خودم تکرار ميکنم اونيکه برات از غصه هات بگي بايد خيلي بزرگ باشه. نه؟ بايد خيلي بزرگ باشه تا خودخواسته دامن بزني به پيوند عاطفيِ بين تون. خبر داري که سر نهان فاش کردن، آدمها رو بهم وصل ميکنه؟ و من ندارم اين آدم خيلي بزرگ رو. برات مينويسم «من از از اضطراب نرسيدن ها بي رمق مانده ام. مي نشينم همينجا در حاشيه ميدان. خواهي بيا ببخشا خواهي برو جفا کن» . ماييم و موج سودا اينروزها عزيزم. 


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین ارسال ها

عکس آقای خامنه ای

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

شرکت رادين پوشش Susan Salma Jerome Erik Jkobe Theo دکتر متخصص بيماري بواسير David Chad